تبليغاتX
مردي به رنگ پرتقال

اصلا دوست ندارم مرموز باشم،اما به شدت دوست دارم مبهم باشم

مهاجرت

وقتی به آسمون نگاه کردمُ دیدم یه دسته پرنده ـ که به نظر پرستو ها بودن ـ دارن پرواز میکننُ بدون هیچ توجهی به زمین اوج می گیرن قبطه خوردم . به نظر سمت غرب می رفتن . اجتماع زیبائی داشتن . وقتی توی آسمون همهء حرکاتشون با هم معنای خاصی داشت ، آدم رو به وجد می آورد . درست همون لحظه ها بود که زیر زبونم جمله ای رو تکرار کردم : دلم پرواز می خواد .

سلام كرد و روي صندلي روبروي من نشست . فكر كردم اصلا نمي تونه يه آدم با فرهنگ و اجتماعی باشه . اما با كمال تعجب فهميدم كه اشتباه مي كنم . خيلي تند و سريع كتابي رو كه دستش بود باز كرد و شروع كرد به خوندن . رفتارش و برخوردش نشون داد که حداقل بی فرهنگ نیست . سعي كردم بفهمم چي داره مي خونه اما نتونستم . پاي راستمو انداختم روي پاي چپم و كمي فرو رفتم توي صندلي ِ راحتي كه توي سالن انتظار گذاشته بودن . تقريبا همه اين كارو كرده بودن . يعني فرو رفته بودن توي صندلي . و حركات همديگرو تحت نظر داشتن . هواي داخل سالن خيلي گرم بود . طوري كه حس كردم بايد برم بيرون سالن تا كمي هوا عوض كنم . اما از ترس اينكه افرادي كه سر پا ايستادن جاي منو نگيرن بلند نشدم . كمي با ناخن انگشت اشاره ام ور رفتم . و گوشه اشو جويدم . يكي از افرادي كه داخل سالن نشسته بود انگار كه پشيمون شده باشه بلند شد و رفت . درست همون لحظه بدون اراده بلند شدم و رفتم جاش نشستم . درست كنار اون خانم كه داشت كتاب مي خوند . كسي كه خيز برداشته بود بشينه كنار اون خانم راهشو كج كرد . رفت جاي من نشست .

آقاي اصلاني ؟ _ مردي كه گوشهء سالن نشسته بود با كمي دردسر خودشو از توي صندلي كشيد بيرون و گفت : بله خانم ؟ نوبت منه ؟ خانم منشي گفت : نه مي خواستم بدونم كه تشريف داريد يا خير . فعلا منتظر بمونيد . بعدش گفت : خانم بقائي نوبت شماست . آماده باشين كه بريد داخل . كنار دستي من كتابشو بست و گفت : خيلي ممنون خانم . بله . حتما . بهش نگاه كردم . اون اصلا متوجه نشده بود كه من اومدم كنارش تا ببينم چي داره مي خونه . بش گفتم : ممكنه تا شما تشريف مي بريد داخل و بر مي گردين من كتابتونو بخونم ؟ گفت: بله خواهش مي كنم . قابل شما رو نداره . اما باید قول بدید که وقتی برگشتم هر چی از کتاب فهمیدید به من هم بگید .

وقتي وارد اتاق شدم يه ميز بزرگ با رنگ قهوه اي وجود داشت . بيشتر شبيه به ميزي بود كه قديمتر ها توي خونمون داشتيم . مامان روش خياطي مي كرد . من هم هميشه زير ميز قايم مي شدم كه مرتضي پيدام كنه . با اينكه مي دونست من اونجا قائم ميشم هيچ وقت نمي تونست منو پيدا كنه !!! . يه صندلي تك بود و يه قفسه پر از كتاب . بي اختيار رفتم طرف كتابها . لابلاي كتابها يه پير زني نشسته بود كه موهاش سفيد ِسفيد بود . بهش نگاه كردم . لبخند زد و رفت . نفهميدم كجا رفت . اما مطمئن شدم كه رفت . چون پردهء اتاق جابجا شد . مردي كه پشت ميز نشسته بود گفت : آماده اي ؟ گفتم بله . كنار من روي صندلي ائي كه تقريبا شبيه به صندلي من بود نشست و گفت : اسمت چيه ؟ گفتم : نمي دونم . گفت : آماده اي ؟ مطمئني ؟ گفتم : بله !

روي شاخهء كاج نشسته بودم . کاجی که توی پارک سر کوچه بود . همیشه دوسش داشتم . پرنده هاي ديگه داشتن منو نگاه مي كردن . درخت كاج هميشه براي من تصاوير جالبي رو تداعي مي كرد . حالا كه روي بلند ترين شاخهء اون نشسته بودم احساس غرور مي كردم . گنجشك كوچيكی اومد كنارم نشست گفت : آماده ای ؟ گفتم بله . و بعد ادامه داد : یادت باشه به قولی که دادی عمل نکردی . به آسمون كه دقت كردم ديدم یه دسته دیگه پرستو دارن پرواز میکنن .

از روي كاج پريدم و توي آسمون اوج گرفتم . رو کردم به گنجشکی که داشتم ازش دور می شدم و بلند فریاد زدم  : میشه پرواز کرد ، حتی اگه آدم باشی و نه پرنده !!!

 

+ سعی می کنم از فردا باز هم باشم و بخونم همه دوستان رو . باز هم ببخشید . 


Approval : I dont want your love ، and I dont want your body ، But i want your mind ، And your hand for handshaking . Are you ready ? Give me five my associat

 


Tags: من و من خالی, توهم فانتزی
+ تاریخ یکشنبه 31 اردیبهشت1391ساعت 6:29 PM نویسنده orangeman |

شهر ِ شب

شب به شب در آمدیم ،
تیغُ  سنگُ  خاطره
توی تخت های غم ،
جدا جدا روی هم سر آمدیم .

خنده های روی لب ،
حرف های داغ بر زبانُ دل
روی دفتر بهانه ها
قصه از سر آمدیم .

درون آئینه ها لب زدم ،
با تو در  زندگی ،
رفته رفته روی صورت ترانه ها ،
عق زدم .
بشین بشین بشین ببین ،
بشین ببین ،
که از هوای ساز های بی کسی ، 
پرشده هوای شهر من
ببین ببین ببین ببین
بشین ببین ،
که خواهر ستاره ها
تن فروش ِ شهر من شده شهر من !
مادر ستاره ها را بشین ببین ،
که ___کشی می کند شهر من
برای شهر من !

شب به شب در آمدیم ،
تیغُ سنگُ خاطره
جدا جدا روی هم ،
بشین ببین که
از کجای شب در آمدیم ؟
از کجای شب ؟

خسته از این همه تقلبُ تکلفُ تکلمُ
خسته از این همه تقلا  ...
نشسته ام به بالین ماه !
نشسته ام به بالین ماه
که می کند گریه های های و هوی ، 
برای شب های بی گناه !

قصه می شود برای من ،
شهر فاضله قصه می شود .


پر می شوم از هوای خاطره
توی تخت های غم ،
جدا جدا روی هم ،
سر آمدیم از سکوت شب ! شهر من
سر آمدیم از سکوت شهر !!!

 

 


+ آهنگ وبلاگ را برداشتم . (وقت خواندن هیچ وبی را ندارم . من را ببخشید . تا مدتی اینطور هستم )

+ این پست معدوماتِ ذهن مریض من است و فاقد هر گونه ارزش گذاری ست .


Approval : I dont want your love ، and I dont want your body ، But i want your mind ، And your hand for handshaking . Are you ready ? Give me five my associat

 


Tags: وحشی آرام
+ تاریخ یکشنبه 24 اردیبهشت1391ساعت 8:33 PM نویسنده orangeman |